|
وای، باران
آسمانها آبی،
تو بهاری؟
هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو !
" حمید مصدق "
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 23:20 توسط الناز |
"عباس صفاری " پ.ن : بی مناسبت ! + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 12:44 توسط الناز |
کفش هایم را می پوشم تا سری به کبوتر شدن بزنم !
" فریاد ناصری "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 21:6 توسط الناز |
ممکنه دیگه هیچ وخ نشه جبران کرد . با این وجود حسرت به دل بازم باور نمی کنم " حروم شدم " گاهی شاید فقط یه کلمه یه نگاه یه نوازش ساده تو یه لحظه می تونست سنگ نوشتهء پیشونی مو رو به آفتاب بگردونه .
" فریماه فرهت نیا "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 21:4 توسط الناز |
فال مان هر چه باشد - باشد حال مان را دریاب خیال کن " حافظ " را گشوده ای و می خوانی : " مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید " یا " قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود " چه فرق ؟ فال نخواندهء تو - منم.
" محمدعلی بهمنی "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:59 توسط الناز |
چه دیر رسیده ام برای دیدن کودکی کودکی هر چیز حتی خودم !
" کیکاووس یاکیده "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:55 توسط الناز |
گاه کف دستی زمین جهانی برای من گاه تمام جهان کف دستی زمین برای ایستادن یک پا بی تعادل تنها !
" قدسی قاضی نوری "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:53 توسط الناز |
دم رفتن آفتاب را هم بردی انگار
حالا همهء روزهایم ابری و بارانی ست.
" پژمان الماسی نیا "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:50 توسط الناز |
عادت نمی کنم این بار هم نقطه نمی گذارم به نشان اینکه به سطر بعد برسم.
" شبنم آذر "
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:42 توسط الناز |
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ...
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 20:40 توسط الناز |
در منظومه های جاری قلب من پرنده ای ست عاشق پرواز ! " شاید سهراب " پ.ن ۱ : تولدم مبارک ! پ.ن ۲ : چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی واقعا" + نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 18:0 توسط الناز |
* من می خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک ترین ِ رویاها. به آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگ های کودکانه بیامیزد. *
" نادر ابراهیمی "
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 9:50 توسط الناز |
کسی خواهد آمد به این بیندیش ! هیچ پیامی ، آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر . کسی مانده است که خواهد آمد. باور کن ! کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد. بنشین به انتظار ! " استاد نادر ابراهیمی " + نوشته شده در جمعه 10 مهر1388 23:36 توسط الناز |
خدایا ! آن پرنده بر شاخهء کدام درخت خواهد نشست تا بهار از خاطری بگذرد ؟! " هیوا مسیح " + نوشته شده در جمعه 10 مهر1388 13:2 توسط الناز |
سکانس آخر باران دیوانه ات کند آن قدر که فکر کنی تهران لندن است و هر چه منتظر بمانی شاهزاده نیاید و هر چه فکر کنی یادت نیاید کجا ؟ کی ؟ با کی ؟ عوض کرده ای لباس هایت کفش هایت جایت را ... ! " مهدی مظفری ساوجی " + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:25 توسط الناز |
بی آنکه خواسته باشی پیامبری هستی و معجزه ات تنها تصویر کوچکی است در قاب پنجره ام . تصویر دختری که هنوز شیطنتش قاصدکی کوچک را تا پیچ کوچه دنبال می کند و گیسوانش در باد سرچشمه تمام رودهای زمین است . " گروس عبدالملکیان " + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:21 توسط الناز |
قصه نگفته ام من تو بیا روایتم کن
ای صدای تو نهایت راهی نهایتم کن ! + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:19 توسط الناز
کافی بود سرت را بر میگرداندی همیشه تنها چای میخورم، فکر میکنم «تنها» یک آدم است اگر آدم است " فخری برزنده " * * که بسیار دوستش می دارم + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:16 توسط الناز |
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:13 توسط الناز |
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان و هر بار نومید برمی گردم به خاک بر می گردم به خویش جدا شده از نخ نگاهم چون بادکنک ماه ! سالهاست از کرشمه باران تو می گذرد بی چتر و بارانی در سایه پنهان می شوم در گریه پیدا هر چه هستم از تو دورم دور ... " عبدالجبار کاکایی " + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 4:8 توسط الناز
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه از منبر بلند باد بالا که می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند! " حافظ موسوی " + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 3:50 توسط الناز |
و زندگی چقدر ایوان بلند دارد برای نگاه و دشت چقدر حیرت پنهان دارد برای دل و کوه چقدر غار قاف دارد برای فتح و شهر چقدر کوچه دارد برای حرف !
" هیوا مسیح "
پ.ن : می بینی ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388 1:8 توسط الناز |
ما اگر رها هم بودیم کاری از پیش نمی بردیم گرفتار ابدی نام و نانیم گرفتار همین روزمرگی ها ... " رسول یونان " پ.ن ۱** : یکجور تن دادن به همه تقدیرهایی که قبلاً برای ما رقم زده شده . یکجور ضعف مفرط روحی و جسمی . یکجور که انگار کنی در همیشه روی همین پاشنه باشد ، ولاغیر . یکجور هویتِ بی هویتی . یکجور که انگار تنهایِ ابدی ! یا بگیر اصلاً یکجور نرخ تعیین کردن هم ! یکجور ناامیدی از حلوای نسیه است که دلخوشکنکمان بشود سیلیِ نقد . یکجور دامن زدن به توهماتی که نیستند . وجود ندارند . اصلاً توهمی که وجود داشته باشد هم مگر هست ؟ اصلاً چرا کلمه بازی ؟ بیا صاف و صادق باشیم : چه بهانه ای بهتر از به رخ کشیدن تاریخ خستگی و کهولت و ناتوانی برای رکود ؟ برای در جا زدن ؟ اینکه خودمان را آرام کنیم با این بهانه که پیش از ما هم همین طور بوده همه چیز ! تازه یک عنوان پر طمطراق هم برایش دست و پا کرده ایم ، روشنفکرانه مثلاً : روزمرگی ! پ.ن ۲: انصافا" آدم فرمایشات گهربار این حضرت رو باید تو پ.ن بیاره ؟! پ.ن ۳ : در این پست پ.ن را " پیش نوشت " بخوانید ! + نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 1:41 توسط الناز |
باز هم " پاییز " است رنگها در راهند چشمهایت بردار و بیاور و کمی ذوق و بصیرت با خویش پیش از آن لحظه که باز شادی و شیطنت کودک باد دستمالی بکند این همه نقاشی را !
" مجتبی کاشانی "
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 11:31 توسط الناز |
شکستنی شده این جنس نامطلوب احتیاط کنید !
" م. روان شید "
+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 11:12 توسط الناز |
ای دل اگر نخواندت ره نبری به کوی او " نمی دانم که " + نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388 19:18 توسط الناز |
با این چمدان مندرس نمی توانی تمام دریا را با خودت ببری بادبان های ابدی را تا کن در چمدانت بگذار و راه آسمان را پیش گیر تنها برو ! خاطره ها به زمین دلبسته اند .
" کیانا رشیدی "
+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 23:10 توسط الناز |
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
"ه.ا.سایه"
+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 12:24 توسط الناز |
می بینی اینجا هیچ خبر تازه ای نیست همان ابرها همان سایه ها همان چراغ های روشن و خاموش همیشگی حتی دلی با مشخصات دقیق ِ همان گرفتگی ! " کتایون آموزگار " + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 19:4 توسط الناز |
پس ! سومی که بود که گریه می کرد ؟ ما که دو نفر بیشتر نبودیم !
" حسین پناهی "
+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 4:39 توسط الناز |
|